آرامگاه لوچاب (Оромгоҳи мемориалии Лучоб)

دوشنبه ۰۷ اردیبهشت ۱۴۰۵

دیروز دوستان تاجیکی عزیزم مرا به آرامگاه لوچاب بردند. آرامگاه بزرگترین شاعران و دانشمندان تاجیکستان.
روی برخی سنگ قبرها اشعار با خط فارسی به چشمم خورد و از بین این‌ها یکی نظر و قلب من را به خود جلب کرد.

گریم از آنکه تو تنهایی و من تنهاتر
وطنم آ، وطنم آ، وطنم آ، وطنم

نمی‌دانم چرا ولی همین که با صدای بلند شروع کردم به خواندن این سنگ نوشت اشک از چشمانم سرازیر شد.

می‌گویم نمی‌دانم چرا ولی می‌دانم. به دلیل اینکه دردش را تجربه کردم. درد غم تنهایی و دوری از وطن را.

در هنگام قدم زدن در آرامگاه دوستان می‌گفتند ما هر زمان که به اینجا می‌آییم احساس آرامش به ما دست می‌دهد و در عین حال حس قدرت و قوی بودن. حس زندگی کردن با توان هر چه بیشتر.
این گفته را خودم زمانی که در آرامگاه «بهشت زهرا» تهران قدم می‌زدم تجربه و زندگی کردم. زمانی‌که برای تجدید دیدار پدربزرگم به آنجا رفته بودم. زمانی‌که در آنجا بودم به این فکر می‌کردم که در نهایت جایگاه همه ما همین قبر کوچک است. حس آرامش از بابت اینکه مشکلات در نهایت راه‌حلی برایشان پیدا می‌شود و نگرانی ما برای مسائلی که رویشان کنترلی نداریم بیهوده است و در هنگام بیرون آمدن از آرامگاه این نگرانی‌ها نیست و بی‌ارزش می‌شود و دلت آرام می‌گیرد.

و در عین حال می‌بینی که زنده‌ای و از نعمت زندگی برخورداری. پس با خود می‌گویی می‌خواهم تا زنده‌ام از زندگی لذت ببرم.
اما سوال اینجاست که لذت بردن یعنی چه؟ از نظر من لذت بردن یعنی غذا خوردن با لذت، صحبت کردن و همنشینی با انسان‌های اهل دل، انجام هر کاری که دوست داریم و در چارچوب قوانین شخصی که برای خودمان تعیین کرده‌ایم با لذت و تمام وجود. طوری که انگار این آخرین بار است که آن کار را انجام می‌دهیم.

در یک کلام حس رهایی را به دست می‌آوری.
رهایی از مشکلات، رهایی از تلاش برای رسیدن به چیزی. و انسان قدرتمند می‌شود وقتی رها می‌کند. وقتی رها کردی دیگر هیچ چیز بر تو چیره و مسلط نیست. چون تو ترس از دست دادن چیزی را نداری. همان دیالوگه استاد یودا در جنگ ستارگان است که در این پست هم درباره‌ش صحبت کرده‌ام:

Yoda: Fear is the path to the dark side. 
Fear leads to anger. 
Anger leads to hate. 
Hate leads to suffering. 
سورس